روزنامه صبح
آر اس اس خبرجنوب
کل صفحات خبرجنوب
مسکوکات در بازار شیراز
 تبلیغات خبر جنوب تبلیغات خبر جنوب تعالی دانش تبلیغات خبر جنوب
تبلیغات خبر جنوب تبلیغات خبر جنوب
دل فداي او شد و جان نيز هم :: روزنامه خبر جنوب :: نیازمندیهای خبر جنوب
NID : 205790
1399/12/06

دل فداي او شد و جان نيز هم

زنگ تفریح، همه به آسمان ابری چشم دوختند و یک صدا با هم گفتند کاش فردا برف ببارد و مدرسه تعطیل باشد! همه چنین آرزویی کردند، جز یک نفر که در دل با خدا زمزمه کرد: کاش امشب، ابرها از آسمان بروند! این دعای همیشگی او برای ابرها بود و هیچ کس نمی دانست چرا او هرگز در روزهای برفی و بارانی شاد نیست، از کجا می دانستند پدرش یک دستفروش است.
آری، قدم های جست وجو گرت، تعطیلی ندارند، چشمانم دلواپس تو و آرام نمی گیرند، دستان توانگرت، هر لحظه خاک سخت زندگی را شخم می زنند تا بذر امید بیفشانند و دیوارهای نومیدی را از مسیر رفتن بردارند. من چگونه آسوده خفته ام در میان آرزوهای برآورده خویش، حال آن که تو دست به کار فراهم آوردن رؤیاهای منی و سر آسودن نداری تا من هرگز حتی خواب های مختصر پریشان نبینم و آتیه خواهش هایم آسان به دستان جوانی ام برسد. تو نمی دانی، شب ها که خفته ای، از صدای قلب خسته ات، کبوتری پر می کشد و به آسمان ها می رود تا خدا او را در آغوش بگیرد و خستگی‌هایش را دور کند.
صورتت ابری نباشد ای آسمان خانه. غم ها و خستگی هایت مبادا فراوان شوند و تو همچنان، خانه را با تمام سنگینی به دوش بگیری و روزگار شاد مرا رقم بزنی. با دست هایی که آسمان و زمین را به هم
می دوزند تا من، سقف آرامش خویش را هرگز کم نیاورم. تو که هر غروب خوشبختی را به خانه می آوری، تو که هر پگاه، سفر می کنی به سرزمین تلاش و خستگی های بی وقفه. من هر لحظه برایت دعا می کنم که تمام سنگ های معبر و خیابان، پیش پایت گل شوند و تمام سایه های ابرها و درخت ها بر سرخستگی ات نوازش باشند. دعا می کنم تکیه گاه شانه هایت هرگز از لحظه های زندگی من کم نشود و روزهای عمر من، پشت گرمی مهرت را هرگز گم نکند.
من اینجا می بینم که در آسمان ها ستارگان، پدر خسته و خفته مرا به هم نشان می دهند و فرشتگان، آن بالاها برایش چادرشبی از خواب های طلایی می بافند و نسیمی آن را به زمین می آورد و بر روی شانه هایش می اندازد. من دعا می کنم و با دعای من، شب دراز می شود و خورشید، دیرتر و دیرتر بیرون می آید و ماه، همچنان شب را برقرار نگه می دارد تا تو بیشتر چشم هایت را به خواب بدوزی.
آه، از خانه که بیرون می روی، من غمگینم، غمگین رد پای تو که تا دورها و سختی ها می رود و باز می گردد. مرا به امید خانه بی تو رها نکن، من دل تنگ می شوم. من در نبودنت همواره از خود می پرسم چگونه خستگی های روزمره را تاب می آوری و از کار و کوشیدن دل زده
نمی شوی؟ چگونه از بستر دلپذیر خواب سپیده دم کناره می گیری و به استقبال سرما و گرمای خیابان می روی تا تمام مشکلات، صبح تا شام به تو سلام کنند؟ من تا غروب، پشت تمام پنجره ها با خدا از تو سخن
می گویم و سلامت نفس‌هایت را آرزو می کنم و غروب ها را دوست دارم که تو با نفس های خسته، پشت در خانه می رسی، مثل موهبتی رنگ پریده و من با صدای در از جا می پرم و آغوش به روی مهمان همیشگی غروب می گشایم، مهمانی که صاحب خانه و کاشانه و هستی من است که دلخوشی و دلیل خوشبختی من است و من تمام اندوه سرخ غروب را در روشنایی چشمانش از یاد می برم.
سودابه مهیجی

/انتهای متن/
صاحب امتیاز و مدیرمسئول نشریات بین المللی خبر : حسین واحدی پور
License owner & Editor in Chief: HosseinVahedipour
Copyright © 2013 KHABAR International Publications Group. All rights reserved.