پزشک قزوینی که برای درمان جان، به سراغ حکمت سعدی رفت
سفری از سخن به سلوک
زینب دانشور- «خبر جنوب»/ اردیبهشت سال گذشته و در یادروز گرامیداشت سعدی شیراز با پزشکی آشنا شدم که نبض معرفت بزرگمرد ادبیات، سعدی شیرینبیان را در دست داشت و با عبور از فاصلهها به محضر شیخ اجل رسیده بود. کمتر کسی است که او را بشناسد و بداند شیراز چه خوشبخت است که مردمانی از جنس او رسالت خود را نشر اندیشه بزرگان این دیار گذاشتهاند.
دکتر عباس هدایتی اصل، پزشکی اهل قزوین است که در عنفوان جوانی، برای مسابقات قرآن به شیراز سفر میکند و به گفته خودش زندگیاش با زیارت آرامگاه سعدی متحول میشود.
خواندن، پژوهیدن، گفتن و نوشتن از سعدی و حکمت او، مشق همیشگی او میشود و چنان شیفته و مجذوب این شاعر شیرازی که مدتهاست به جرگه سعدیپژوهان پیوسته. مردی که در یادروز شیخ اجل جزو سخنرانان اصلی است و به جز آن، در سفر به جای جای ایران در حال نشر اندیشه اوست. داستان دلدادگی او به سعدی و جست و جوی جان سخن او؛ نه فقط شیرین و شنیدنی بلکه تلنگری است به این که ما همشهریان این شاعر ملی، هنوز درک نکردیم که چه گوهر گرانبهایی در خاک ما خفته است حکیمی که انسانهای عمیقی در جستوجوی جان سخن اویند.
دکتر هدایتیاصل، از زمانی که دل در گرو اندیشه سعدی نهاد، با برگزاری نشستها و برنامههای سعدیشناسی در گوشهوکنار ایران، میکوشد کلام شیخ اجل را از کتابها بیرون بیاورد و به زندگی امروز پیوند بزند. کسی چه میداند شاید راز ماندگاری سعدی اعجاز کلام اوست که پس از قرنها هنوز کسانی از دور و نزدیک میآیند تا در آینه سخنش، معنای زیستن را از نو بجویند.
هدایتیاصل در گفتو گو با «خبر جنوب» از ضرورت عبور از ظاهر کلام سعدی، خطر تبدیل دانایی به ابزار تفاخر، معنای واقعی اخلاق و نقش رنج در رسیدن انسان به پختگی میگوید.
*از انتشار آموزهها تا آگاهی از معنا
اگر بخواهیم آموزههای سعدی، بهویژه آموزههای اخلاقی او، را در جامعه گسترش دهیم، از کجا باید آغاز کنیم؟
این پرسش مثل این است که بپرسیم چگونه میتوانیم در یک نردبان پنجپلهای پایمان را روی پله سوم یا چهارم بگذاریم، در حالی که هنوز پله اول هم نیستیم. معتقدم پله اول، انتشار یک مطلب نیست؛ آگاهی از آن است. آگاهی لایههای مختلفی دارد. یک لایه، آگاهی ظاهری است یعنی شما با ظاهر یک متن آشنا شوید و واژهها و ساختار آن را بشناسید. این مرحله لازم است، اما کافی نیست.
بعد از این مرحله، خطری انسان را تهدید میکند؛ اینکه به همان ظاهر بسنده کند و آن را همچون نقابی در دست بگیرد و به قول معروف، مثل گرزی بر سر دیگران بکوبد. بنابراین، من انتشار را پله چهارم این نردبان میدانم. فعلاً باید آن را کنار بگذاریم و درباره آگاهی حرف بزنیم.
در گذشته، واژه «خبر» معنای آگاهی هم داشت. وقتی میگفتند «ای بیخبر، بکوش که صاحبخبر شوی»، مقصود صرفاً دریافت اطلاعات نبود، بلکه رسیدن به مرتبهای از شناخت بود. مولانا نیز در همین زمینه میگوید:
«جان نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر، جانش فزون»
یعنی هرچه آگاهی انسان بیشتر شود، جان او نیز وسعت بیشتری پیدا میکند. پس مسئله فقط دانستن نیست؛ مسئله این است که این دانستن تا کجا در وجود انسان نفوذ میکند.
*خطر توقف در ظاهر سخن سعدی
برای این که از آگاهی ظاهری به درک عمیقتر اندیشه سعدی برسیم نخست باید بدانیم که شناخت ظاهر متن، اگر در همان مرحله متوقف بماند، میتواند خطرناک باشد. انسان ممکن است صورت یک چیز را ببیند، اما از معنای آن غافل بماند. سعدی میگوید:
«چو بتپرست به صورت چنان شدی مشغول* که دیگرت خبر از لذت معانی نیست»
البته نقطه مقابل این نگاه هم درست نیست. اینکه کسی صورت را بهکلی کنار بگذارد و بگوید فقط معنا اهمیت دارد، باز هم ما را به مقصد نمیرساند. سعدی در جایی دیگر میگوید:
«آنکه میگوید نظر در صورت خوبان خطاست او همین صورت همی بیند ز معنی غافل است»
ببینید، چقدر ظریف مسئله را تقسیمبندی میکند. نه میتوان در ظاهر متوقف ماند و نه میتوان صورت را بهکلی نادیده گرفت. باید از صورت به معنا رسید.
کسی که فقط ظاهر دانایی را به دست آورده، ممکن است آن را وسیلهای برای تفاخر قرار دهد؛ تفاخر به شهرت، قدرت، ثروت، مدرک دانشگاهی یا محبوبیت اجتماعی. در چنین وضعیتی، دانایی بهجای آنکه انسان را فروتنتر و عمیقتر کند، به ابزاری برای برتریجویی تبدیل میشود.
اما وقتی انسان از ظاهر عبور میکند و به معنای سخن میرسد، درک او از جهان عمیقتر میشود. نتیجه عملی این درک هم باید در خود او دیده شود؛ یعنی نخستین نشانه فهمیدن، تغییر کردن است.
*اخلاق از جایی آغاز میشود که انسان به اصلاح خود میرسد
این تغییر در زندگی روزمره چگونه خودش را نشان میدهد؟ آیا میتوان گفت کسی که آموزههای اخلاقی سعدی را فهمیده، باید در رفتار اجتماعیاش نیز متفاوت باشد؟
بله، دقیقاً. من سالهاست که این مرحله را تجربه کردهام و به این نتیجه رسیدم که پیش از هر چیز، باید خودم را تغییر بدهم. سعدی میگوید:
«پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی باز میگویم که هر دعوی که کردم باطلست »
مقصود من همان بازنگری در ادعاهای خویشتن است؛ اینکه انسان متوجه شود صرف ادعای اخلاقی بودن، او را اخلاقی نمیکند. اینها تجربههایی است که انسان باید در زندگی از سر بگذراند تا بفهمد اخلاق، پیش از آنکه ابزاری برای داوری درباره دیگران باشد، راهی برای بازشناسی خویشتن است.
در چنین مرحلهای، اگر قرار باشد کاری انجام بدهیم، بهتر است نام آن را «دلالت به خیر» بگذاریم؛ یعنی خودمان بهگونهای زندگی کنیم که وجودمان راهی به سوی خیر را نشان بدهد، نه اینکه دیگران را به زور در مسیر مورد نظر خودمان قرار دهیم.
سعدی میگوید:
«دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات* مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش»
*وجود ما مایه آرامش است یا پریشانی؟
شما در صحبتهایتان بارها بر تأثیر وجودی انسان تأکید میکنید. این نگاه در اندیشه سعدی چگونه نمود پیدا میکند؟
هرکدام از ما باید از خودمان بپرسیم که حضورمان در خانواده، محیط کار و جامعه چه اثری دارد. سعدی در جایی دیگر میگوید:
«وجودی دهد روشنایی به جمع *که سوزیش در سینه باشد چو شمع»
انسانی که میخواهد به دیگران روشنی بدهد، باید در درون خود سوزی داشته باشد. این سوز، حاصل تجربه، رنج، تأمل و عبور از دشواریهای زندگی است. نور و گرما هم در اینجا دو معنای متفاوت دارند. ممکن است کسی روشنایی داشته باشد، اما گرما نداشته باشد؛ یعنی حرفهای درست بزند، اما در عمل اثری از آن حرفها در رفتارش نباشد. مثل کسی که شمعی در دست دارد و فضای تاریک را میبیند، اما توان حرکت ندارد. یا مثل خودرویی که قدرت زیادی دارد، اما در تاریکی بیهدف حرکت میکند و مدام به اینسو و آنسو برخورد میکند.
انسان برای اثرگذاری، هم به روشنایی نیاز دارد و هم به گرما؛ هم باید بفهمد و هم بتواند آنچه را فهمیده، در عمل به کار بگیرد.
*رنج؛ راهی برای رسیدن به پختگی
شما به نقش رنج و دشواری در شکلگیری این پختگی اشاره کردید. آیا از نگاه سعدی، سختیهای زندگی میتوانند به عمیقتر شدن فهم انسان کمک کنند؟
بله. گاهی انسان در دل دشواریها به درکی میرسد که در شرایط عادی به دست نمیآورد. سعدی میگوید:
«ز کار بسته میندیش و دلشکسته مدار * که آب چشمه حیوان درون تاریکی است»
یعنی نباید از بسته شدن کارها ناامید شد؛ گاهی سرچشمه زندگیبخش در دل همان تاریکی قرار دارد.
در غزلی نیز میخوانیم:
«من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم * چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم»
و در ادامه، از شب جدایی سخن میگوید:
«مکنید دردمندان گله از شب جدایی *که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم»
شبهای سیاه، روزهای سخت و تجربههای تلخ، لزوماً بیارزش نیستند. گاهی همین تجربهها هستند که زمینه روشنایی را فراهم میکنند. وقتی انسان به این مرحله برسد، دیگر نیازی ندارد مدام از سختیهایی که کشیده سخن بگوید یا برای اثبات پختگی خود نقاب بزند. اثر تجربه در رفتارش آشکار میشود.
سعدی میگوید:
« آشنایان ره بدین معنی برند * در سرای خاص، بار عام نیست»
و در ادامه:
«تا نسوزد برنیاید بوی عود * پخته داند کاین سخن با خام نیست»
این سخن برای من بسیار معنادار است. بعضی حرفها را نمیتوان فقط با توضیح دادن فهماند؛ باید به مرحلهای از تجربه و پختگی رسید تا معنای آنها را درک کرد.
اخلاق؛ قاعدهای جهانشمول برای زندگی
اگر قرار نباشد انسان دیگران را به مسیر خود هدایت کند، پس معیار رفتار اخلاقی چیست؟ چگونه میتوان از نسبی شدن اخلاق جلوگیری کرد؟
به نظر من، وقتی مسئله را ساده کنیم، به یک اصل بسیار مهم میرسیم: کاری را که برای خودت نمیپسندی، با دیگری انجام نده.
سعدی میگوید:
«هر بد که به خود نمیپسندی * با من مکن ای برادر من»
سعدی به ما کمک میکند از اخلاق بهعنوان ابزاری برای محکوم کردن دیگران فاصله بگیریم و آن را به معیاری برای سنجش رفتار خودمان تبدیل کنیم.
سعدی و مسئله تشخیص؛ پیش از درمان باید مسئله را شناخت
شما بهعنوان پزشک، چه نسبتی میان تجربه حرفهای خود و پژوهش در اندیشه سعدی برقرار میکنید؟
به نظر من، یکی از مسائل مهم ما این است که گاهی نمیدانیم دقیقاً کجای کار را باید اصلاح کنیم. وقتی تشخیص اشتباه باشد، درمان هم میتواند آسیبزا شود. من زمانی که وارد رشته رادیولوژی شدم، میدانستم که پزشکی فقط درمان نیست؛ پزشک برای درمان درست، به تشخیص درست نیاز دارد. همین نگاه را در پژوهشهای خود درباره سعدی دنبال میکنم. اکنون روی غزلهای سعدی کار میکنم و نام این مجموعه را «نشانهشناسی غزلهای سعدی» گذاشتهام؛ یعنی میخواهم ببینم نشانهها کجا هستند و سعدی چگونه از خلال آنها، وضعیت انسان را آشکار میکند.
به نظرم، پیش از آنکه بپرسیم برای بهتر شدن یک فرد یا جامعه چه باید کرد، باید بفهمیم مسئله دقیقاً چیست. اگر تشخیص ما از وضعیت انسان اشتباه باشد، نسخهای هم که برای او میپیچیم، ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد.
از همین رو، معتقدم باید نگاه خود را از شعارهای کلی درباره اصلاح جامعه به سمت شناخت دقیقتر انسان و رفتارهای فردی ببریم. باید از خودمان شروع کنیم. اگر قرار است جامعه تغییر کند، این تغییر باید در رفتار واقعی انسانها دیده شود؛ نه اینکه فقط درباره آن سخن بگوییم.
بینقاب زیستن؛ عصاره اخلاق سعدی
اگر بخواهید پیام اصلی سعدی برای انسان امروز را در یک نکته خلاصه کنید، آن نکته چیست؟
برای من، یکی از مهمترین نکتهها سخن سعدی است:
«وجودت پریشانی خلق از اوست»
باید ببینیم وجود ما چه اثری بر دیگران میگذارد. آیا حضورمان مایه روشنایی و گرماست یا به پریشانی دیگران میافزاید؟
ما در زندگی اجتماعی مدام در حال ساختن چهرههایی برای خودمان هستیم؛ گاهی میخواهیم دانا به نظر برسیم، گاهی اخلاقی، گاهی قدرتمند و گاهی محبوب. همین فاصله میان آنچه هستیم و آنچه میخواهیم نشان بدهیم، ما را از یکپارچگی درونی دور میکند.
سعدی برای من دعوتی است به بازگشت به خویشتن؛ به اینکه بهجای نمایش دانایی، بکوشیم آن را بفهمیم؛ بهجای داوری درباره دیگران، خودمان را بسنجیم و بهجای اصرار بر تغییر دیگران، در زندگی خود تغییری واقعی ایجاد کنیم.
در نهایت، گسترش آموزههای سعدی فقط به معنای انتشار شعرها و برگزاری نشستهای ادبی نیست. این کار زمانی به نتیجه میرسد که سخن سعدی در رفتار ما زنده شود؛ در شیوه سخن گفتنمان، در برخورد با دیگران، در مسئولیتپذیری و در احترامی که برای انسانها قائل هستیم.
Admin 6 




