شعر جهان| رابرت لویی استیونسون
علیرضا نجمی_«خبرجنوب»/ «رابرت لویی استیونسون» با نام اصلی «رابرت لویی بالفور استیونسون» متولد ۱۳ نوامبر ۱۸۵۰ در ادینبورگ و درگذشته ۳ دسامبر ۱۸۹۴ در ساموا، نویسنده و شاعر اسکاتلندی بود
رابرت در شهر ادینبورگ اسکاتلند به دنیا آمد و در سال 1857، به مدرسه هندرسون رفت. خانواده او نسل ها مهندسان برجسته چراغ های دریایی بودند. او بدن ضعیفی داشت و مرتب بیمار می شد. خواندن و نوشتن را دیر شروع کرد و به دلیل بیماری اش گاه به گاه از مدرسه غیبت می کرد. استیونسون در کودکی و نوجوانی از بیماری های تنفسی مزمنی رنج می برد که باعث شد بخش زیادی از زمان خود را در بستر بیماری بگذراند. وقتی هجده ساله شد تصمیم گرفت تا نامش را از لویس به لوئیس تغییر دهد و کمی بعد هم بالفور را از اسمش کنار گذاشت.
رابرت لویی استیونسون همچنین کم کم عقاید مذهبی اش را رها کرد. علت این امر شاید این باشد که پرستار دوران کودکی اش همیشه با داستان های مذهبی و باورهای عامیانه او را ترسانده بود. استیونسون در اکتبر 1864 به دنبال بهبود وضعیت سلامتی اش، به مدرسه خصوصی رابرت تامسون رفت و سه سال بعد برای تحصیل در رشته ی مهندسی به دانشگاه ادینبورگ وارد شد. این تنهایی و بیماری، دنیای خیالپردازی او را تقویت کرد.
او طبق سنت خانوادگی وارد دانشگاه ادینبورگ شد تا مهندسی چراغ دریایی بخواند اما به زودی دریافت که علاقه واقعی او به ادبیات است. رابرت در دانشگاه در رشته مهندسی تحصیل کرد و پدرش را هم در پروژه ها همراهی می کرد اما بعداً نارضایتی خودش را از درسی که خوانده بود اعلام کرد و در نهایت در توافق با خانواده تصمیم گرفت حقوق بخواند و حتی به عضویت کانون وکلا درآمد، هرچند هرگز به طور جدی به وکالت نپرداخت.
رابرت لویی استیونسون در دورانی که به وکالت مشغول بود، مقالات و داستان هایی در روزنامه ها منتشر می کرد و با محافل ادبی لندن در ارتباط بود. استیونسون به دنبال بهبود وضعیت سلامتی خود، سفرهای زیادی به فرانسه انجام داد. در همین سفرها بود که با «فانی وندگریفت آزبورن»، زنی آمریکایی که از همسرش جدا شده بود، آشنا شد و بعداً با او ازدواج کرد. آنها عاشق یکدیگر شدند و استیونسون برای دیدن او از اروپا به آمریکا رفت. از دل این سفر طولانی دو کتاب به نامهای «سفر با خر» و «مهاجر آماتور» بیرون آمد. هرچند رابرت تجربه جالبی به دست آورده بود، سلامتش بهشدت به خطر افتاده بود و تجربه ای نزدیک به مرگ داشت.
رابرت لویی استیونسون بعد از بهبودی، مسیرش را ادامه داد، دوباره بیمار شد و در نهایت موفق شد تا به معشوقش برسد. او و فانی در سال 1880 ازدواج کردند. او خیلی زود وارد حلقه های ادبی لندن شد و با نویسندگان معاصر بسیاری آشنا گشت و خودش نیز آثار موفقی خلق کرد. امروزه او را به عنوان یکی از نویسندگان تأثیرگذار کودک و نوجوان نیز میشناسند.
از آثار او می توان به جزیره گنج، پیکان سیاه، پرنس اوتو، دکتر جکیل و آقای هاید، فرزند ربوده شده، هشت سال آشوب در ساموا و... اشاره کرد. کتاب دکتر جکیل و آقای هاید در سال 1886 منتشر شد. دکتر جکیل که در تلاش است شخصیتی مثبت داشته باشد، دست به کاری میزند که بخش های تاریک و روشن شخصیتش را از هم جدا کند، اما نتیجه غافلگیر کننده است. شهرت داستان دکتر جکیل و آقای هاید این نویسنده به حدی است که نام آن در زبان انگلیسی به صورت ضربالمثل درآمده است. روبن زاکاری مامولیان در سال 1931 فیلمی اقتباسی از کتاب دکتر جکیل و آقای هاید ساخت. فردریک مارچ در این فیلم به ایفای نقش پرداخت. این اثر در اسکار سال 1932 در دو بخش بهترین فیلم و بهترین فیلمبرداری نامزد دریافت جایزه شده بود. ویکتور فلمینگ هم در سال 1941 اقتباسی از کتاب دکتر جکیل و آقای هاید را به روی پرده برد. اسپنسر تریسی، اینگرید برگمن و لانا ترنر از هنرمندانی بودند که در این فیلم بازی کردند. این فیلم در سه بخش بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین و بهترین موسیقی نامزد جایزه اسکار شد.
کتاب جزیره گنج هم در سال 1883 چاپ شد. این کتاب ماجرای پسرکی است که نقشه گنجی را پیدا می کند و تصمیم میگیرد گنج را به دست بیاورد و آن را تصاحب کند. آنچه او نمیداند این است که این گنج متعلق به یک دزد دریایی است. فریزر کلارک هستون در سال 1990 از روی کتاب جزیرهی گنج فیلمی ساخت. بازیگران این فیلم چارلتون هستون، کریستین بیل، کریستوفر لی و الیور رید بودند. در سال 2012، استیو بارون فیلمی به نام جزیرهی گنج ساخت. از آنجایی که فیلم با کتاب تفاوتهای بسیاری داشت، نقدهای مختلفی دریافت کرد. اما به دلیل جنبه های مثبتی مانند فیلمبرداری، چهره پردازی و طراحی لباس تحسین شد.
کتاب گروگان در سال 1893 انتشار یافت. این کتاب یک داستان تاریخی و ماجراجویانه است که به نام «آدم ربایی» نیز شناخته میشود. نویسنده ماجرای زندگی دیوید بالفور را روایت می کند. او پدر و مادرش را از دست داده است و متوجه رازی عجیب و خطرناک دربارهی عمویش میشود. سبک نوشتاری استیونسون با تخیل قوی، شخصیت پردازی های عمیق و استفاده از زبان گیرا شناخته می شود. او توانایی بینظیری در پیوند دادن واقعگرایی با عناصر فانتزی و ماجراجویانه داشت.
رابرت لویی استیونسون با وجود عمر کوتاه و بیماریهای مداوم، میراثی غنی از داستانگویی باقی گذاشت که هنوز هم نسلهای بسیاری از خوانندگان را شیفته خود میکند. استیونسون از سوی بسیاری از نویسندگان از جمله خورخه لوئیس بورخس، ارنست همینگوی، جیمز ماتیو بری و رودیارد کیپلینگ ستایش شده است. رابرت لوئیس استیونسون استاد نگارش داستان های ماجرایی در سده نوزدهم است و داستان جزیره گنج او پس از رابینسون کروزوئه اثر دانیل دفو، برجسته ترین داستان ماجرایی به شمار می رود. برایان دبلیو الدرسن بر این باور است که او تاثیر گذارترین نویسنده در ادبیات کودکان پس از دانیل دفو است.
در این میان لحن و زبان شعری رابرت لویی استیونسون هم معمولاً ساده، موسیقایی، تصویری و صمیمی است؛ اما پشت این سادگی، دقت و ظرافت زیادی وجود دارد. او از آن شاعرانی است که با زبان پیچیده و مبهم کار نمیکند، بلکه با واژههای روشن و آهنگین، حس و تصویر میسازد. در بسیاری از شعرهایش لحن او خیلی نزدیک به نگاه کودک است؛ انگار دنیا را از چشم یک کودک میبیند. شعر او اغلب احساسبرانگیز است، ولی احساساتش را به شکلی آرام و متعادل بیان میکند؛ نه اغراقآمیز و نه خیلی نمایشی. حتی وقتی از اندوه، تنهایی یا مرگ حرف میزند، لحنش معمولاً آرام، شفاف و نجیب میماند.
رابرت لویی استیونسون یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان اسکاتلندی در ادبیات انگلیسیزبان است که با آثار ماجراجویانه و خیالانگیزش شناخته میشود. او نه تنها یک داستاننویس برجسته، بلکه شاعر و مقالهنویسی توانمند نیز بود. استیونسون به دلیل وخامت بیماری، به همراه خانوادهاش در جستجوی آب و هوای بهتر به جزایر اقیانوس آرام سفر کرد و در نهایت در جزیره «آپیا» در کشور ساموآ ساکن شد. او در آنجا با نام «توسیتالا» (به معنای قصه گو) در میان بومیان شناخته می شد و به دفاع از حقوق آنان در برابر استعمارگران پرداخت. زمانی که استیونسون از اروپا به سوی آمریکا میرفت تا به معشوقش بپیوندد، بیمار شد. او مدتی را در یک هتل فرانسوی در خیابان هوستون در کالیفرنیا گذراند تا بهبودیاش را به دست بیاورد و بتواند به مسیرش ادامه دهد. حالا این هتل به موزهای تبدیل شده است که نام او را یدک می کشد و به نام خانه استیونسون شناخته می شود.
این مکان امروزه به عنوان یکی از میراث فرهنگی کالیفرنیا شناخته میشود. در سال 1994 هم بانک سلطنتی اسکاتلند، به مناسبت صدمین سال درگذشت این نویسنده بزرگ، اسکناسهایی یکپوندی با تصویر چهره او منتشر کرد. رابرت لوئیس استیونسون در سال 1894 در حالی که داشت با همسرش صحبت می کرد و در بطری نوشیدنی را باز می کرد، ناگهان از همسرش پرسید: «این چی بود؟ آیا صورتم عجیب به نظر می رسد؟» و از حال رفت. او چند ساعت پس از این اتفاق در سن 44سالگی بر اثر خونریزی مغزی درگذشت و او را در نقطه ای از کوه وایا در ساموا دفن کردند و بر روی سنگ قبرش یکی از معروفترین اشعار خودش، یعنی «مرثیه» حک شد.
تو را دیدم که بادبادکها را به هوا پرتاب کردی
و پرندگان را در آسمان به این سو و آن سو راندی
و در همه سو صدای گذشتنت را شنیدم
همچون دامنِ بانوان که بر علفزار کشیده می شود
ای باد، که تمام روز میوزی
ای باد، که آوازی چنین بلند میخوانی
//////////////
زیر آسمانِ پهناور و پرستاره
قبرم را بکن و بگذار آرام گیرم
شادمانه زیستم و شادمانه میمیرم
و با میلی قلبی، خود را به خاک سپردم
این بیت را برایم بر سنگ حک کن
اینجا آرمیده است، آنجا که آرزو داشت باشد
ملوان به خانه بازگشته، از دریا بازگشته است،
و شکارچی از تپه به خانه بازگشته است.
Admin 6 




