شعر جهان/ الکساندر بلوک
علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/
الكساندر در سن پترزبورگ متولد شد و از همان كودكي در محيطي فرهنگي و روشنفكرانه رشد كرد. پدر آلکساندر استاد دانشگاه ورشو بود و دانشمند و از موسیقیدان های معوف به شمار می آمد. او مردی بود بد خلق و افراطی و رابطه خوبی با فرزندش نداشت. الکساندر از کودکی در ملک پدربزرگش به نام بکه توف که گیاه شناس بود در مزرعه ای در یک روستا زندگی می کرد ولی چندان با روستاییان حشر و نشری نداشت. از همان کودکی شاعری که پیوند فامیلی دوری با خانواده مادری بلوک داشت به نام ولادیمیر سالاویوف او را به سمت و سوی سمبولیسم سوق داد. در سال 1898 وارد دانشگاه شد و ابتدا در رشته حقوق و بعد زبان شناسي تحصيل كرد.
در سال 1903 نخستين دفتر اشعارش را با نام سروده اي درباره بانوي زيبا را نوشت در اين دوره او معتقد بود كه شعرش را تنها افرادي مي توانند بفهمند كه در تجارب عرفاني او سهيم باشند. سه سال بعد دو اثر دیگر از خود متشر کرد به نام های نقاب برفی و شادی ناگهانی، دو اثر کاملا رمانتیک. خود او درباره خودش با لحنی شاعرانه و رمانتیک گفته است: «در شب تاریک و آرامی به دنیا آمدم، بالای سرم درخشش ستاره ای را دیدم و همیشه در زندگی ام دست نیاز به طرف آن دراز می کنم». او نيز مانند تمام سمبوليست هاي روس از انقلاب 1905 استقبال كرد ولي واقعيت شكست، علاوه بر نمايان كردن روي ديگر زندگي، بر نوميدي و بدبيني او نيز افزود و ماحصل اين دوران مجموعه شعر زن ناشناخته 1906 روبل هاي زمين 1905 شهر است. او نخستين نمايشنامه اش را تحت عنوان نمايش عروسكي در سال 1906 نوشت.
نمايشنامههاي بلوك عمدتا بسط يافته دراماتيك اشعارش هستند. پنج نمايشنامه اوليه بلوك طي سال هاي 1908 - 1906 نوشته شد. او بعد از نمايش عروسكي نمايشنامه زن ناشناخته 1906 پادشاه در ميدان شهر 1906 را نوشت. در سال 1908 او نمايشنامههايي كاملا نمادين و پيچيده نوشت كه اجراهايي سخت و دشوار داشت از آن جمله، نمايشنامه سرود سرنوشت است كه وقتي براي تئاتر هنري مسكو فرستاد، از پذيرش آن امتناع كردند. بلوك در آثارش توجه خاصي به دو نوع زمان داشت، يك زمان در نگاه تاريخي و يك زمان در ابعاد و اندازه سنتي بود و اين نگرش يكي از عوامل مهم درام سمبوليك آثار بلوك محسوب مي شد. آلکساندر در دامه اقدام به سرودن کتابی کرد که صد و هشتاد درجه با آن سبک و روال عاشقانه و عارفانه تفاوت داشت، کتابی با نام دکه محقر و در آن حتی به استهزا و تمسخر پرداخت. هرچند این گونه رفتار باب میل طرفدارانش نبود ولی برخی منتقدین و نویسندگان مشهور همچون ماکسیم گورکی اثر او را نهایت صداقت و جسارت تعریف کردند.
سال 1905 سال شروع تغییر و تحولات بزرگی در روسیه آن زمان بود و خود آلکساندر در نهایت صداقت به تعریف خط مشی فکری اش در آن زمان و پرداخت و نوشت: «فقط قریحه شاعر می تواند حقیقت را درک کند. حقیقت هرچقدر تلخ باشد بار سنگینی است. وظیفه شاعر این است که حقیقت را در زندگی مردم روسیه داخل کند». او در این زمان باغ بلبلان را منتشر کرد، اثری که دیگر با سبک و سیاق او نسبتی ندارد و در آن جامعه را درک کرده اما لحن اثر خشک و رسمی است. آلکساندر سپس کتاب های رقص و زندگی دوست من را منتشر کرد و همچنین کتاب آواز سرنوشت و کتاب مجازات را در سال 1911 به رشته تحریر درآورد، کتابی که البته ناتمام ماند. در این آثار با همان چرخشی که در سطور قبل به آن اشاره شد شاعر خود را از عزلت و گوشه نشینی رهانیده و حتی وظیفه شاعر را روشنگری می داند. او به فکر رهایی مردم روسیه از فقر و فلاکت بود.
در سال 1917 با شروع انقلاب روسیه و با شور و هیجان به تمجید آن پرداخت. او با دیدن حال و روز زمانه خود می فهمد که حقیقت را باید در جامعه درک کند و حتی از کسانی که به آثار زیبا و عرفانی او علاقه داشتند روی گرداند و شروع به پرداختن به زمان و زمانه خود گرفت. او شاعری عرفانی و تحت تاثیر سمبولیستها بود و سپس به آثار رئالیستی پرداخت و شاعرانی همچون مایاکوفسکی از او پیروی می کردند و یکی از نویسندگان و شاعران مترقی ادبیات به شمار می رفت. او در اوایل پیمودن راه ادبی اش به روال شاعران گوشه گیر و منزوی روی به انزوا آورد ولی بعدها فهمید که شعر زبان گویای جامعه است و به سرودن و نوشتن از اجتماع پیرامونی خود پرداخت. در سال 1913 نمايشنامه گل سرخ و صليب را نوشت و فرانسه قرن سيزدهم را با سالهاي 1914 و 1906 در روسيه مقايسه كرد. در 1919 نمايشنامه رامسيس را نوشت كه چندان موفق نشد. بلوك در دوران جنگ جهاني اول مدتي به عنوان يك صلح طلب در پشت جبهه خدمت كرد و بعد از آن مسئوليتي در بخش تئاتر كميسرياي فرهنگي مردم گرفت. او همزمان با انقلاب 1917 معروف ترين اثر خود يعني شعر طولاني دوازده را به انقلاب تقديم كرد. بلوك طي سالهاي 1919 تا 1921 مقالاتي درباره هنر نوشت و كتابهايي براي مجموعهاي ادبي بينالمللي ماركسيسم گورگي ترجمه كرد در 1921 در فستيوال پوشكين، او آخرين درخواست نااميدانه خود را درباره آزادي خلاقيت عنوان كرد. سرانجام در 7 اوت 1921 به دليل حملات آسم و ناراحتي شديد رواني، در پتروگراد چشم ازجهان فروبست.
دختری میخواند
دختری در میان همسرایان کلیسا میخواند
از همه ی کسانی که در سرزمین های بیگانه وامانده اند
از همه ی کشتی های به سوی دریا رانده
از همه ی کسانی که سرخوشیشان را از یاد برده اند
این گونه آوایش به سوی گنبد پر کشید
و پرتویی از خورشید بر شانه اش درخشید
و از ظلمات همه تماشا میکردند و می شنیدند
چه سان جامه سفید در آفتاب می خواند
و همه گمان می کردند که سرخوشی خواهد آمد،
که همهی کشتیها در بندرگاه های امن پناه گرفتهاند
که همه مردم وامانده در سرزمینهای بیگانه
خود زندگانی متینی یافتهاند
و آوا دلانگیز بود، و آفتاب لطیف بود
و تنها، در بالا، بر دروازههای مذبح
درگیر با راز، کودکی میگریست
چون هیچ کس هرگز باز نخواهد گشت
هنوز از تو بیمناکم
از تو بیمناکم، سالها میگذرد
هنوز به شکلی پایدار، از تو بیمناکم.
سراسر افق شعلهور است- کمابیش بُرنده،
و گنگ، انتظار میکشم- با شوق و با عشق.
سراسر افق شعلهور است، و حضورت نزدیک.
و هنوز میترسم که مبادا شکلت را تغییر دهی،
برخواهی خواست به سوی تردیدی گستاخانه
با دگرگونه ساختن خطوط برجستهی آشنایت سرانجام.
آه، چگونه من فرو خواهم ریخت- چه سان پست و جانکاه،
شکست خورده از رؤیاهای مرگبار!
چقدر بُرنده است افق! درخشندگی در راه است.
و هنوز میترسم که مبادا شکلت را تغییر دهی.
جستجو کردم
در خیابان های پیچ در پیچ
در خیال بازی های برقی
کاویدم آن بیسرانجام را
آن درهم کوفته ی ازلی را با سخن
خیابانها از شیون سرمست بودند
خورشیدها در ویترین های درخشان بودند
زیبایی چهرهی زنان
نگاه های خیره ی مردان
اینان شاه بودند- نه ولگرد!
از پیرمردی کنار دیوار پرسیدم
«آیا تو انگشتان ظریفشان را آراستی
با مرواریدهایی با ارزشی بیکران؟»
آیا به آنها این خزهای رنگارنگ را سپردی؟
آیا برافروختی آنها را با ساقههایی از روشنایی؟
آیا لبان گلگونشان را رنگ کردی
طاق های آبی ابروانشان را؟
اما پیرمرد پاسخ نداد
جمعیت روانه بود به سوی رؤیا
در درخشش اسرارآمیز به جا ماندم
تا بیندیشم به این آهنگ جوشان
و آنها درست نادیده می گذشتند،
در قلب خود هر کدام ابهامی پنهان داشتند
تا پرواز کنند همیشه، بیمانند
درون آن فراسوی آبی
جفت جفت میتراویدند
منتظر آمدن فرشتهای تابان بودم
هنگامی که او، در شادخواری خیابان
یکی از آنها را تا بهشت می رساند
در حالی که بر فراز ما، بیرون بر لبه ای خطرناک
کوتوله ای آشیان گرفت، ساکت پیچ خورد
و زبانی که در آسمان گسترید
به نظر پرچمی میآمد قرمز به سوی ما
Admin 6 




