شعر جهان/ پل ورلن

شعر جهان/ پل ورلن

علیرضا نجمی- «خبرجنوب»/ «پل ورلن» با نام کامل «پل ماری ورلن» متولد ۳۰ مارس ۱۸۴۴ در متز و درگذشت ۸ ژانویه ۱۸۹۶ در پاریس، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، منتقد هنری فرانسوی بود. پل متولد سال ۱۸۴۴ است. معروف به شاعر شهر می‌ باشد. شاعر فرانسوی و از چهره‌های مکتب سمبولیسم در شعر فرانسه بود.

 در سال ۱۸۷۱ در جریان کمون پاریس سرپرست انتشارات کمیته رهبری کمون بود و پس از سرکوب خونین این جنبش مخفی شد. در سال ۱۸۷۲ با دوستش آرتور رمبو شاعر معروف فرانسه سفری کوتاه به انگلستان و بلژیک کرد و چون رمبو می‌ خواست از او جدا گردد در نزاعی که درگرفت رمبو را با تپانچه زخمی کرد و به زندان محکوم شد. در دوران زندان همسرش از او طلاق گرفت. افسانه‌ های عاشقان محصول این دوران بود. همین کتاب باعث شهرت او شد.

 او در جوانی دچار پیری زودرس شده بود؛ و در این دوران به می‌ خوارگی بازگشت. دوباره مدتی به انگلستان رفت و به معلمی پرداخت.  از آثار وی میتوان به اشعار زحلی و آوازهای بی ‌کلام اشاره کرد. ورلن در اشعار خود از نمادها و تصاویر برای بیان مفاهیم عمیق و احساسات استفاده می ‌کرد و به همین دلیل یکی از پیشگامان مکتب سمبولیسم به شمار می‌ آید. اشعار ورلن تأثیر عمیقی بر شعر مدرن فرانسه گذاشته و الهام‌بخش بسیاری از شاعران پس از او بوده است. ورلن به دليل فاصله‌ گرفتن از قواعد شعرى گذشته، توجه به جنبه ‌هاى موسيقايى كلمات و استفاده از زبانى غير مستقيم و نمادين براى القاى احساسات، از پيشگامان مكتب نمادگرايى به شمار مى ‌آيد؛ مكتبى كه جهان بيرون را سرشار از نشانه‌ هايى ‌مى ‌داند كه در پس آن ‌ها معانى حقيقى نهفته است و هنرمند با قدرت دركى كه دارد ‌مى‌تواند اين نشانه‌ها را احساس و با نمادهايى كه به كار مى‌برد، به خواننده القا كند.

 درگیری او با آرتور رمبو، که در نهایت منجر به زخمی شدن رمبو شد، یکی از نقاط عطف زندگی او و موضوعی است که در اشعارش نیز منعکس شده است. اواخر عمر ورلن با اعتیاد به مواد مخدر و الکل و در فقر سپری شد.  پل ورلن بسيار ديرهنگام موردتوجه جامعه ادبى آن زمان قرار گرفت و در سال ۱۸۹۴، پس از مرگ لوكنت دوليل «ملك‌الشعرا» خوانده شد و سرانجام در سال ۱۸۹۶ درگذشت. و این هفته هم مانند هفته قبل که دو ترجمه را داشتیم از یک شعر این بار سه ترجمه خدمت شما خوانندگان محترم «نگاه پنجشنبه» روزنامه «خبرجنوب» عرضه می شود. غرض در مرتبه اول شناخت هنر والای ترجمه است (بگذریم از این که عده ای ترجمه را بلای علوم انسانی دانسته و می دانند درحالی که علوم و فنون مختلف جز از راه ترجمه انتقال نمی یابد، البته غرض مخالفان، توسعه علم و خودکفا شدن است که در جایگاه خود ستودنی است) و در مرتبه بعدی حس و حال مترجم و ذوقش. حتی تفاوت ها در نام شعر هم جالب توجه است.

«ترانه خزان»: «ناله ‌هاي بلند سازهاي خزان/ مي‌ خراشد دلم را/ با رخوتي يكنواخت/ نفس‌بريده و دلمرده/ هنگامي‌كه ساعت زنگ مي ‌زند/ به ياد مي ‌آورم روزهاي رفته را/ و مي ‌گريم/ و مي‌روم در باد بد/ كه مي‌ بردم اين سو و آن سو/ چون برگ خشكيده» (ترجمه ابوالحسن نجفی (۱۳۷۴)).

«ترانه پائيزی»: «شيون ‌های مديد سازهای خزان/ قلب مرا جريحه‌ دار مي ‌سازد/ از سستی يكنواخت/ كاملاً دل‌ گرفته و رنگ ‌پريده/ هنگامی كه زنگ ساعت صدا مي ‌كند/ به ياد می آورم روزگاران پيشين را/ و می گريم/ و از اينجا مي‌ روم، همراه باد شرير/ كه مرا مي ‌برد به اين سوي و آن سو/ همچون برگی بي ‌جان». (ترجمه محمد جواد کمالی (۱۳۷۶)).

«نغمه خزان»: «زاری دیرپای ساز خزان/ با اندوهی پر ملال/ دلم را رنجه می‌ دارد/ آن دم که ساعت بانگ می ‌زند/ پریده رنگ و گرفته ‌خاطر/ از گذشته یاد می ‌کنم و می‌گریم/ و با تندباد رهسپار می ‌شوم/ که به هر سو مرا می ‌برد/ به سان برگ خشکیده» (ترجمه محمدرضا پارسایار (1384)).

 

عشق، آن مزاح کهنه

 

طبیعت هیچ از تو مرا متاثر نمی ‌کند

نه دشت‌های بارورت،نه آواز گلگون شبانان سیسلی

نه شکوه سپیده دمانت

نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان

من می‌ خندم به هنر، به انسان، به ترانه

به شعر، به معابد یونان، به برج ‌های مارپیچ

و کلیساهایی که در خلاء قد بر‌افراشته ‌اند

و بد و خوب در نظرم یکی است

من ملحدم ، بی ‌باوری خدانشناس، رویگردان از هر فکری

و درباره عشق، آن مزاح کهنه

بهتر است که دیگر هیچ نگویم

از مرگ هراسان و به‌ ستوه از زندگی

چونان کشتی گمگشته ‌ای در چنگال جزر و مد

روحم بندرش را ترک می‌کند به سوی هولناک تباهی

 

 

همین زودی ها

 

در عصرگاهی آمیخته از صورتی و خاکستری

می ‌درخشد پیانویی

بوسه می ‌زند بر دستی ظریف

و آوایی بسیار سبک چونان پَر

بسیار قدیمی، آرام و دلفریب

می‌گردد و می‌چرخد

هراسان و رازآلود

در اتاقی که مدتهاعطرآگین بوی او بود

این چیست؟

مگر گاهواره‌ ای ناگاه

که می‌ پرورد به نوازش

آهسته آهسته، هستی تهی دست مرا؟

چه می ‌خواستی از من ترانه ی دلفریب بازیگوش؟

چه می‌ خواستیم قطع ترجیع بند مردد

که همین زودی ها

کنار پنجره ‌ای نیم‌گشوده

بر باغچه‌ ای کوچک جان می‌سپارد

 

 

دل من گریان است

 

دل من گریان است

همچو باران که زَنَد بر سر شهر

آه این رخوت و این سستی چیست

که به ژرفای دلم راه گشود؟

ای صدای خوش نوای باران

بر سر خاک به روی هر بام !

بهر این دل که به حزن است عجین

ای ترانه، ای صدای باران !

این دل غمزده پر آشوب

بی سبب می‌گرید

راستی حرف جفاکاری نیست

آه این سوگ بود بی‌بنیاد؟

بد ترین درد دل من این است

که نمی دانم هیچ

خالی از عشق بدور از کینه

دلم اینگونه ز غم آکنده است !

 

 

ای زاغچه

 

در اندوه بیکرانه دشت

در اندوه بیکرانه دشت

برف نا پایدار همچون

دانه های شن می درخشد

آسمان تیره گون است

و هیچ پرتوی در آن نیست

آدمی گمان می برد که

زیستن و مردن مهتاب را

با چشم خود می بیند

بلوط بنان بیشه های نزدیک

در میانه بخارات آب

به کردار ابرهای گران

موج بر میدارند

آسمان تیره گون است

و هیچ پرتوی در آن نیست

آدمی گمان می برد که

زیستن و مردن مهتاب را

با چشم خود می بیند.

ای زاغچه ی  نفس بریده

وی گرگ های تن تکیده

از این بادهای استخوان سوز

باری چه به سر شده شما را؟

در اندوه بیکرانه دشت

برف نا پایدار همچون

دانه های شن می درخشد