شعر جهان/ روبرتو خوارُز

شعر جهان/ روبرتو خوارُز

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «روبرتو خوارُز» متولد 5 اکتبر 1925 در بوینوس آیرس و درگذشت در 31 مارس 1995 در تمپرلی، شاعر و فیلسوف آرژانتینی بود. روبرتو در کورونل دورگو، در بوینس آیرس زاده شد. از کودکی او و نحو نشو و نمای وی اطلاعات چندانی در دست نیست که این مهم بر می گردد به نبود جست و جویی کامل و بایسته در احوالات شاعران لاتین در کشورمان.

 او در رشته‌ ادبیات و فلسفه تحصیل کرد و از دانشگاه بوینوس آیرس فارغ التحصیل شد و از همان مؤسسه بورسیه تحصیلی دریافت کرد و در دانشگاه سوربن تحصیلات عالی انجام داد سپس در علوم ارتباطات و کتابداری کارشناس شد. از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۵ مدیر مجله «شعر ـ شعر» بود و بیست شماره از آن را منتشر ساخت. در همین مدت به کشف و ترجمه‌ شعر و شاعرانِ زبان ‌های دیگر به ‌ویژه آنتونَن آرتو پرداخت. سال‌های بسیاری در مقامِ منتقدِ ادبی و سینمایی با نشریاتِ آرژانتینی و خارجی همکاری کرد.

با روی‌ کارآمدن رژیمِ نرون و زندگی در تبعید، چند سالی برای یونسکو در کشورهای آمریکای لاتین فعالیت داشت. از روبرتو خوارُز دو کتاب درباره‌ شعر و آفرینشِ هنری، یک کتاب با عنوان قطعات عمودی (قائم) درباره‌ تکه‌ها یا قطعاتِ شاعرانه و سیزده کتابِ شعر به ‌ترتیبِ شماره و همگی با عنوان شعر عمودی منتشر شده است. اشعارِ او به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شده است. به قولِ اُکتاویو پاز، شعرِ خوارُز شعرِ «از چاه تا ماه» است. خطی قائم و قطعه‌ای عمود میان مادون و ماورا، رفت و آمدی میان فروسو و فراسوی هر چیز، عرفانِ دیگرگونه و فرازگرایی یا استعلای بی‌ کیشانه‌ خوارُز را رقم می‌ زند.

 او شعر را بری از دوگانه‌ انگاری‌ های جاری، نظیرِ اندیشه، احساس، عقل و عشق، حرف و سکوت، حضور و غیاب، بود و نبود، لاهوت و ناسوت  و فراشدی از تار و پودی دیگر می ‌داند. جداییِ شعر از اندیشه و فلسفه را فاجعه می ‌نامد. خود را به فلسفه‌ نیچه نزدیک و با بینشِ ذن مأنوس می‌دانست. او بی‌ آن‌ که شکلِ شعر را بی‌ اهمیت بشمرد در جست ‌و جوی موسیقیِ معناست. بنابراین در شعرِ او از تورم بلاغت و فخرِ فصاحت، از احساساتی‌ گری و عوام‌ نوازی، از دکلمه ‌سرایی‌ های مطنطن در قالب اوزان تحمیلی، و خلاصه از عصا قورت‌ دادگی ادیبانه خبری نیست.

 او درکتاب «شعر و واقعیت، قطعات عمودی» آورده است: «بینش و کلام همیشه با حاصل‌ جمعِ شعر برابر نیست و اغلب جز هسته‌ ها، جوانه ‌ها، تصویرها یا تماس‌ های نامحسوس، هم‌چون بقایا و ثمره‌های تناقض‌ آمیزِ یک غرق‌ شدگی، چیزی از آن باقی نمی‌ ماند اما مگر کلیتِ شعر چیزی جز این است؟ شاید اینجا باید قطعه‌ها یا پاره‌ متن‌ ها را همچون بریده‌های زائد، خلاشه‌های شعر، حرکاتی برای نزدیک ‌شدن، و تکه‌هایی از جنسِ شعر در متن‌هایی بدانیم که زاده‌ شدن را به پایان نرسانده‌ اند و با این ایده خود را تسلا دهیم که زاده‌ شدن فرآیندی پایان ‌ناپذیر است. آن‌چه ما را بیش‌تر به مرکز نزدیک می‌کند، مرگ است یا زندگی؟ همبستگی‌های غریبی ما را فرامی‌خواند و موجب می‌شود به سویی دیگر روی برگردانیم، چنان‌که انگار برای انسان رسالتِ تدوین‌نشده‌ دیگری احساس کرده باشیم....

 شعر راهی است نامنظم، بدعت‌ آمیز، غیرمکتبی، به سوی شناخت و در ذاتِ خود یگانه با بینش و خیال. شعر، همان طور که بَشلَر  می‌گوید، یک متافیزیکِ لحظه‌ای است. درعین ‌حال، شعر به راز و رمز چشم دوخته است، موضوعی که برای اینشتین یک شرط اساسی بود. شعر این راز و رمز را، چونان موهبت یا اصلی بنیادین، غنا و توسعه می‌بخشد. به علاوه بی ‌آن ‌که به پیش‌ داوری ‌ها، هنجارهای ازپیش‌ موجود یا احکامِ پیشاپیش گردن ‌نهد، خود را با اصولی که خود می‌آفریند و اونامونو آن‌ها را بصیرانه احکامِ پساپس  نامیده است، هم‌ ساز می‌کند».  او در سخنرانی اش در یونسکو به سال 1991 نیز گفت: «در میان همه نیروها، نخستین نیرویی که جهان را می‌ گرداند دروغ است. این نخستین عبارت کتابی است نوشته‌ ژان فرانسوا رُو‌ِل به نامِ شناختِ بیهوده. آیا این حرف بازتاب اوضاع فاجعه‌بارِ بشریتی نیست که فریب را همچون سلاحِ اصلیِ انسان علیه انسان، و نیز سلاحِ انسان علیه خودش و علیه طبیعت به کار می ‌گیرد؟ در عوض، کودک دوازده ساله‌ای در یکی از مدارسِ کشورِ من در دفترش نوشته بود : « تنها طبیعت است که دروغ نمی‌گوید». نگرش این کودک هنوز کژدیس ‌نشده، تأیید کننده این اظهارنظرِ بی‌ رحمانه یک نویسنده‌ فرانسوی است که می‌گوید: تنها طبیعت است که دروغگو نیست زیرا انسان استراتژیِ حیاتیِ خود را بر جعل و پنهان‌کاری بنا نهاده است. انسان دروغ را به کار برده است تا بر هر آن‌چه دروغ نمی‌ گوید سلطه یابد، تا واقعیتی را که واقعیتِ خودِ او نیز هست سرکوب و تار و مار کند و به این ترتیب انسان رفته‌رفته دشمنِ طبیعت شده است، موضعی عبث که معنایش این است که انسان دشمنِ انسان هم شده است.

اما طبیعت خانه‌ آدمی است و حکمتی دیرینه چنین توصیه کرده که به هنگام خراب شدن خانه بهتر است از آن بیرون رفت اما بیرون از طبیعت که جایی نیست... این وضعیتِ عبثِ ویرانگر ریشه‌های بی‌شمار دارد: روحیه‌ سودجویی، حرص، اشتهای قدرت‌ طلبی و سلطه‌گری، آزمندی، فزون‌ جوییِ به معنای قدیم یونانی، خودخواهی بی‌ حد، رقابتِ بی‌ امان، ارزشِ مطلق بخشیدن به توانِ تولیدی، زوالِ کیفیتِ حقیقی زندگی، تکه ‌تکه شدنِ شناخت، جدایی و رویاروییِ همه‌ زبان‌ها، ذره ‌ذره شدنِ همه رشته‌های علم و معرفت و فقدانِ یک چشم‌ اندازِ میان ‌رشته ‌ایِ راستین.اما من نیز همراهِ کسانی براین باورم که در قلبِ این وضعِ مصیبت‌بار دلیلی عمیق و تعیین‌کننده وجود دارد: زوالِ فرهنگیِ انسانِ کنونی». روبرتو خوارُز سرانجام در 31 مارس 1995 در تمپرلی استان بوینوس آیرس درگذشت.

خواب، عشقی گمشده است

بیدار شدم با قطعه‌ای رؤیا در کف

و ندانستم با آن چه کنم

پس به دنبال قطعه‌ای بیداری گشتم

تا آن را لباسِ قطعه‌رؤیا کنم

اما قطعه‌رؤیا دیگر آن‌جا نبود

حال قطعه‌ای بیداری در کف دارم

و نمی‌دانم با آن چه کنم

مگر آن‌که دستانی دیگر بیابم

که بتوانند با آن به درونِ رؤیا درآیند

من پرنده‌یی دارم سیاه‌رنگ

تا در شب پرواز کند و برای پروازِ در روز

پرنده‌یی دارم خالی

اما پی بردم که این دو توافق کرده‌اند

که باهم در یک لانه‌ آشیان کنند

در یک تنهایی، این است که گاهی

لانه‌شان را از آن‌ها می‌گیرم

تا ببینم چه می‌کنند

هنگامی که بازگشت ندارند

بدین‌سان دریافتم طرحی باورنکردنی را

پروازِ بی‌قیدوشرط

در گشوده‌گیِ مطلق

 

 

مرگ و زندگی

زندگی یک درخت می‌کشد

و مرگ درختی دیگر

زندگی یک آشیانه می‌کشد

و مرگ مشابه‌اش را

زندگی یک پرنده می‌کشد

تا در آشیانه بنشیند

و مرگ بی‌وقفه دست به کار می‌شود

پرنده‌ای دیگر رسم می‌کند

دستی که هیچ نقشی نمی‌زند

میان همه‌ی این نقاشی‌ها

سرگردان است

و هربار جایش را بین‌شان عوض می‌کند

مثلا پرنده‌ی زندگی

آشیانه‌ی مرگ را اشغال می‌کند

که درختش را، زندگی، نقاشی کرده‌است

وقت‌های دیگر دستی که نقشی نمی‌زند

یکی از نقاشی‌ها را پاک می‌کند

مثلا درختِ مرگ هست

آشیانه‌ی مرگ هم بالای‌اش

ولی هیچ پرنده‌ای در آن نیست

و وقت‌هایی دیگر

دستی که هیچ نقشی نمی‌زند

در تصویری بیهوده

خودش می‌شود

با نقش یک پرنده

با نقش یک درخت

با نقش یک آشیانه

و بعد، درست بعد از آن

نه از چیزی چشم می‌پوشد

نه به چیزی احتیاج دارد

مثلن: دو پرنده

آشیانه‌ی زندگی را اشغال می‌کنند

بر درخت مرگ یا درخت زندگی

دو لانه دارد

و در آن‌ها یک پرنده زندگی می‌کند.

یا یک پرنده‌ی تنها

در یک لانه می‌نشیند

بر درخت زندگی

و بر درخت مرگ

 

 

تردید

هر حرف تردیدی است

هر سکوت تردیدی دیگر

بااین‌همه

پیوند‌شان به ما مجال می‌دهد

تا نفس بکشیم

هر خواب یک فرورفتگی است

هر بیداری فرورفتگی‌یی دیگر

بااین‌همه پبوندشان به ما مجال می‌دهد

تا برخیزیم هر زندگی یک ناپدیدشدن است

هر مرگ ناپدیدشدنی دیگر

بااین‌همه پیوندشان به ما مجال می‌دهد

تا یک نشانه باشیم.