چمدان مشترك

سروده عبدالرضا كوهمال جهرمي

چمدان مشترك

الف. هـ. .يزدانپور/ مجموعه شعر «چمدان مشترك» سروده عبدالرضا كوهمال جهرمي، برنده كتاب سال اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي فارس در سال 1403 شد. مجموعه اي خواندني كه شما را به دنياي آواها و نواهاي ايلي مي برد، دختري كه تفنگ برنو به دست دارد و باد شلال موهايش را به هم ريخته و تا دوردست هاي دشت مي تازد. شاعري كه در سفرنامه هايش به مكران، كيش، مسكو، قونيه، هند، كردستان، اروميه، لرستان، كاشان، چين، تبريز، بوشهر و... نشان مي دهد دلي دريايي دارد. چمدان مشترك با دو مقدمه زيبا از دكتر احمد ضابطي جهرمي و محمدحسين بهراميان آغاز مي شود كه بسيار خواندني هستند و بعد يك مرتبه پرده برمي افتد و سفرها آغاز مي شود. بگذاريد به عبدالرضا كوهمال جهرمي به خاطر اين كتاب ارزشمند تبريك بگويم و به احترامش برخيزم و كلاه از سر بردارم. اين هم شعري زيبا از اين مجموعه دل انگيز:

 

طهران

 

مرا به يك شب ديوانه وار دعوت كن

كه عاشقانه كني خلسه هاي امشب را

مرا بگير و به احساس شعر حالي كن

نفس گرفتن از اين شيوه مركب را

مرا كه خستگي ام نشت كرده در تن تو

به چشم بسته ببر تا خيال پردازي

به بزم خاطره اي روي چرخ عقربه ها

به بستن چمدان در ادامه بازي

تو هر زمان كه بخندي شروع خواهد شد

روايتي كه پر از لايه هاي پنهان است

به هر كجا بروي جذبه فراگيري

كه با تو جاذبه آن مكان دوچندان است

هميشه مي شود اينجاي داستان را مرد

كه چشم هاي تو در چشم دوربين من است

و در نظر به تو سه... دو... و يك... نگاهم كن

چقدر خنده تو قاب دلنشين من است

تو از چهار طرف عكس ناب مي گيري

به زير چانه خود دست مي زند تهران

به «جلوه و جذبه» عاشقت چنان شده است

كه در نگاه خودش مست مي زند تهران

شبيه يك برش از داستان «دن كيشوت»

پر از توهم محضم كنار روياها

حراج علم كنار پياده رو يعني

سقوط پست مدرن از فراز معناها

چقدر مثل عروسك نشسته اند آرام

كتاب ها همه در پيش چشم رهگذران

چقدر فلسفه و عشق كارشان سخت است

كنار رد شدن نااميد رهگذران

نماي باز درختان «پاك وي» در شهر

نماي بسته يك صندلي، دو دلداده

نماي باز دو لب، پاي خنده معشوق

نماي بسته تقديم يك گل ساده و نقطه

از سر خط مي روم به عهد قديم

كه پرت مي شوم از خود به عمق دوران ها

ميان كشمكش و گير و دار تاريخي

به عصر هيبت طهران و سلطه خان ها

هواي وحشي ميدان توپخانه، كه مرگ

چقدر زل زده يك گوشه خيابان را

درشكه در خفقان چرخ مي زند آرام

تن برهنه فواره هاي ميدان را

مرور خاطره هاي تئاتر «شانزليزه»

و هُرم آتشي از لاله زار لب هايت

و سينما كه خودش يك دروغ مصلحتي ست

قرار گمشده ماست توي شب هايت

در امتداد سفرها فرار روايت من

حكايتي ست كه تنها فضا عوض كرده

هواي مرگ مولف براي معشوقش

دوباره آمده در متن و جا عوض كرده

تو مثل قاصدكي فوت مي كني من را

در اشتياق خودت بين آسمان و زمين

دوباره مي دوي و عاشقانه مي گيري

مرا كه حسرت بادي نشسته توي كمين

هواي سربي تهران به وقت قرن اتم

ميان بوق مدرنيسم توي شهر فرنگ

كنار زندگي روزمره معمول

در اين تردد كابوس وار رنگ به رنگ

پر از كسالت خميازه هاي اول صبح

«ولي عصر» ترافيك فوق سنگين بود

چراغ هاي خطر را يكي يكي رد كرد

جماعتي كه خودش پايبند آيين بود

و عشق يك پارادوكس مركب تلخ است

كه روي يك گسل زلزله در ابهام است

و سرستون تمام نيازمندي ها

نياز مبرم انسان به خلوتي خام است

بيا بخند و در آينده خودت گم شو

نفس بگير و از اين دوره ها جلوتر باش

بيان عروسك غمگين! بيا فرشته گيج

فرار كن به مدرنيسم و از خودت سر باش

از اين هواي گرفته، از اين حكايت تلخ

به يك ترانه غمگين پناه خواهم برد

و توي بدرقه قارقار چند كلاغ

به يك روايت سنجيده راه خواهم برد...